www.SaeidZibakalam.ir
بسم الله الرحمن الرحیم

آیا تا بحال از خود سؤال کرده ایم این مقاصد و منازل نهایى را ما چگونه براى خود تعیین مى کنیم آیا تابحال فیلسوفى را دیده اید که چگونگى و سازوکار این تعیین و تشخیص را تبیین کرده باشد پاسخ بطور قطع و یقین منفى است. اما چرا زیرا اگر فیلسوفان بتوانند این پدیدار را تبیین کنند لاجرم نظریه یا نظریاتى در اختیار دارند که به مدد آنها مى توانند مقاصد و منازل نهایى منتخب انسان ها را نیز پیش بینى کنند.




تاریکخانه انسان؛ در باب نسبت «قلب» و «باور»

تاریکخانه انسان؛ در باب نسبت «قلب» و «باور»

آنچه در عرصه ابلاغ اندیشه هاى دینى یا آموزه هاى دینى میان انسان ها مشترک است همانست که باعث مى شود انسان، دینى را برگیرد یا وانهد. همانست که تعیین مى کند انسان این یا آن آراى دینى را «انتخاب» یا گزینش کند. ما درباره این موجود سخن زیادى نمى توانیم بگوییم و انتخاب هایش را نیز نمى توانیم با توجه به یک یا چند نظریه درباره آن، تبیین کنیم. دلیل این ناتوانى این است که ما درباره این موجود چیزى نمى دانیم و مهم تر از آن، نظریه اى در اختیار نداریم تا چگونگى یا ساز و کار انتخاب هایش را به مدد آن تبیین کنیم. موجودى که عهده دار تمام انتخاب هاى کوچک و بزرگ و پیش پاافتاده و حیاتى ماست، و معنابخش زیستن و حیات ماست، و شور و شوق و تمام حرکات و اقدامات ما از او و به فرمان و تحریک اوست، ضلالت و هدایت ما، و شقاوت و سعادت ما، و کفر و ایمان ما، همه و همه بازگشت به او دارد. این موجود بسیار پیچیده و ناشناخته چیزى نیست جز قلب ما، همان که عارفان و ادیبان و شاعران ما در معارف منثور و منظوم آن را دل خوانده اند.
اگر دقت کرده باشیم، ما بسیارى از تصمیمات ریز و درشت و به تبع آنها، بسیارى از اقدامات و تلاش هاى انسان را به نفعى یا خیرى نسبت مى دهیم. اگر آن خیر(یا نفع) را مورد پرسش قرار دهیم و از چرایى مطلوبیت و مقبولیت آن سؤال کنیم درخواهیم یافت که به نوبه خود آن خیر (یا نفع) ارجاع به خیر(یا نفع) دیگرى دارد. و اگر از چرایى مطلوبیت و مقبولیت این خیر (یا نفع) نیز سؤال کنیم متفطّن خواهیم شد که به نوبه خود آن نیز وسیله، واسطه، ابزار، یا غایتى است جهت تحقّق یا نیل به خیرى (یا نفعى) زیرین تر یا بنیانى تر. اما این کاروان پرمنزلگه را مقصدى و منزلى نهایى باید تا کاروان از ابتدا مبدأ را ترک گوید و به امید نیل به آن به تکاپو و تلاش و حرکت افتد. وگرنه چرا حرکت و عزیمت، و سعى و تعب و زحمت مقصد و منزل نهایى همانست که ما آن را براى خودش مى خواهیم. خودش، به تعبیر دیگرى، فى نفسه مطلوب و مرغوب است بطورى که آن واسطه و ابزارى براى هیچ غایت و مقصود دیگرى نیست.
اما آیا تا بحال از خود سؤال کرده ایم این مقاصد و منازل نهایى را ما چگونه براى خود تعیین مى کنیم آیا تابحال فیلسوفى را دیده اید که چگونگى و سازوکار این تعیین و تشخیص را تبیین کرده باشد پاسخ بطور قطع و یقین منفى است. اما چرا زیرا اگر فیلسوفان بتوانند این پدیدار را تبیین کنند لاجرم نظریه یا نظریاتى در اختیار دارند که به مدد آنها مى توانند مقاصد و منازل نهایى منتخب انسان ها را نیز پیش بینى کنند. حال از خود سؤال کنیم، با این وصف، چرا فیلسوفان و یا هر صنف دیگرى چنین پیش بینى هایى نمى کنند و راه را براى تقویم و ایجاد سعادت بشر تمهید نمى کنند پاسخ بسیار روشن است: زیرا آنها نمى توانند دست به چنین پیش بینى هایى درباره انسان بزنند و اهداف و آمال نهایى انسان ها را از قبل پیش بینى کنند. اما چرا نمى توانند در این اقلیم پیش بینى کنند زیرا نظریه یا نظریاتى در اختیار ندارند تا بتوانند چنین کنند. اما چرا نظریه اى (یا نظریاتى) در این اقلیم در اختیار ندارند زیرا شناخت بسیار ناچیز و ناکافى در اختیار دارند بطورى که هیچگاه کفایت از ارائه نظریه اى ظنّى و حدسى را هم نمى کند. زیرا این اقلیم، قلمرو قلب است. و نه تنها فیلسوفان و انسان شناسان، که هیچ صنفى از صنوف بشر را در این قلمرو قدرت و معرفتى نبوده و نیست. گفتیم هیچ صنفى! و این یعنى، حتى انبیاء و اولیاء الله، مگر در موارد نادر و استثنایى که خالق و صانع و ربّ قلوب، رخصت و اجازتى فرماید، و لاغیر.
امکان دارد برخى از فیلسوفان و اندیشمندان، به علّت تربیت و تعلیم روشنفکرانه – مقصودم ابتدا تربیت و سپس تعلیم در چارچوب یا پارادایم نهضت روشنفکرى قرن هجدهم اروپاست – از این نادانى احساس ناخرسندى و بل ناتوانى و ناکامى کنند: از این که نمى توانند درباره زادگاه و خاستگاه یا سرچشمه آمال و امیال و اهداف بشر و نیز چگونگى زایش و جوشش آنها در انسان هیچ سخن استوارى بگویند احساس فقر و فغان و فریاد کنند. به نظر من، این احساس فقر و فغان و فریاد کاملاً قابل فهم است. اما آنچه به همین میزان قابل فهم و به علاوه ضرورى است این است که انسان باید خود را با این وضعیت بنیاناً چاره ناپذیر و محتوم تطبیق و آشتى دهد. انسان باید پس از فهم آن نادانى و ناتوانى و ناکامى، خیلى ساده و بى پیرایه و خاشعانه بدان تن دهد و صبورى کند.
اینک جا دارد از خود سؤال کنیم چرا فقط برخى و، شاید هم دقیق تر باشد بگوییم، معدودى از ژرف اندیش ترین و به حق اصیل ترین فیلسوفان پس از نهضت روشنفکرى اروپاى قرن هجدهم از این جهل و ضعف و فقر به فغان و فریاد آمدند گمان مى کنم بر همگان و خصوصاً بر فلاسفه روشن باشد که تفطّن بدین جهل و ضعف و فقر، امرى عمومى نزد فلاسفه نبوده است: تنها فیلسوفان معدودى بودند که بشر را در عمیق ترین تلاش هایش و در ظریف ترین نکته سنجى هاى معرفتى اش در حساس ترین و حیاتى ترین اقلیم، ضعیف و نادان و ناتوان یافتند. اکثریت فیلسوفان به شرح و بسط و تزئین و تنقیح آراى یکدیگر پرداختند و از آن اقلیم پرظلمتِ معنى بخش و تبیین گر حیات بشر، غافل و جاهل ماندند. اما آن اقلیت قلیل! به گمان من، پاسخ چرایى فغان و فریاد این روح هاى سرکش و بى قرار را باید در تعارضى دید که آنها خود را در آن یافته بودند. از طرفى، تربیت و تعلیمات نهضت روشنفکرى به ایشان آموخته و باورانده بود که اولاً بشر مى تواند همه چیز را بداند. و ثانیاً، بر هر کارى و امرى تواناست. و از طرفى دیگر، این اقلیت خاص با تأملات تألّم آمیز و نیز با تألّمات تأمل آمیز – آرى، دقیقاً همین! – درمى یافتند که انسان در این حیاتى ترین، بنیانى ترین و سرنوشت سازترین اقلیم، معرفت و شناخت قابل اعتنا و کارآمدى ندارد و، با افسوس بسیار، نمى تواند داشته باشد. و بدین روست که اینان از این وضعیت حیرت انگیز، هولناک و نامعلوم به فغان و فریاد مى افتند. پرسش کنیم: چرا انبیاء و به تبع ایشان، اولیاء و عارفان و مؤمنان به چنین فغان و فریادى نیفتادند و نمى افتند پاسخ این است: خیلى ساده، زیرا آنها موافق تربیت و تعلیم الهى بر این اعتقادند که اولاً انسان نمى تواند همه چیز را بداند و ثانیاً، بر هر کارى و امرى توانا نیست. این تربیت شدگان همه ادیان الهى، به سهولت تمام یاد گرفته و پذیرفته اند که فقط او مى تواند همه چیز را بداند و فقط اوست که بر هر کارى و امرى هم تواناست، و لاغیر.
تربیت شدگان صحف و کتب غیر بشرى به سهولت یاد مى گیرند که نه تنها آنها قدیر و فعّال مایشاء نیستند که علیم و خبیر به عالم صغیر (همان انسان) نیز نیستند. به علاوه، یاد مى گیرند در پارادایمى یا چارچوبى بزیند و بیندیشند و ببینند که مفاهیم و اصول بنیانى اش، و ارزش ها و بینش هاى تقویمى اش را از آفریننده و پرورنده عالم هستى اخذ کنند. و اگرچه پارادایم دین، همچون پارادایم علم، موجود انعطاف پذیرى است که فضاى قابل توجهى براى تفکر و تفحص و تفسیر در اختیار انسان متفکر قرار مى دهد لیکن داراى حدود و ثغورى است که، برخلاف پارادایم علم، شکستن و خروج از آن، به معناى خروج از پارادایم دین است، نه به معناى خروج از پارادایمى دینى و دخول در پارادایم دینى دیگر. این امر بدین دلیل است که اجزاى بنیانى و مقوّم پارادایم دین، برخلاف پارادایم هاى علمى، غیربشرى بوده از ناحیه آفریدگار عالم تعیین و ابلاغ شده است و بدین سبب، نقض ناپذیر و نقدناپذیر هستند. درحالیکه، پارادایم هاى علمى توسط انسان ها تقویم و تنظیم شده اند و بدین روى، هیچ عضوى از آنها و ایضاً هیچ یک از خود آنها از هیچ مصونیت و ضرورتى برخوردار نیستند.
لازم است همین جا به راحتى و در کمال طمأنینه اعتراف کنم که بحث و گفت و گو بر سر گزینش بسیار سرنوشت ساز میان پارادایم دین و هر یک از پارادایم هاى علمى رایج، موافق با آنچه در بالا احتجاج کردیم، در تحلیل نهایى، به تعلقات و تمنیات انسان ارجاع پیدا مى کند، تعلقات و تمنیاتى که نه خود هیچ گونه بحث معقولى را برمى تابند و نه مى توان سرچشمه و زادگاه آنها – قلوب – را مورد بحث و فحص معقول قرار داد.


منتشر شده در: روزنامه ايران، 5 اسفند 1386
 

ارسال نظر