www.SaeidZibakalam.ir
بسم الله الرحمن الرحیم

گفته نشده یا دلالت نشده که این قرآن را نازل کردیم تا انسان هاى اهل دلیل و استدلال را به بحث پیرامون عبودیت خداى رحمان و باور به یوم القیامه و عمل به صالحات دعوت کنیم تا پس از اقامه براهین له و علیه، انسان هاى «آزاد»، «رها»، «فارغ از تعلقات»، و «رهیده از همه تمنّیات» تصمیم بگیرند که نظریه هاى مندرج در قرآن را بپذیرند و یا نپذیرفته سراغ نظریه هاى سایر مکاتب و مشارب بروند.




آیا فلاسفه ماشین هاى استدلال هستند

آیا فلاسفه ماشین هاى استدلال هستند

«مَا أنزَلنا علیکَ القُرآنَ لِتَشقى (۲) إلّا تَذکره لِّمَن یَخشى (۳)» سوره مبارکه طه.
«قرآن را برتو نازل نکردیم تا به رنج افتى، قرآن را نازل نکردیم جز اینکه یاد و یادآورى باشد براى کسى که خشیت دارد.»
دو نکته مهم از این دو آیه شریفه مى توان استنباط کرد: نخست این که قرآن حکیم جهت یادآورى و تذکر نازل شده است. دوم این که، این یادآورى و تذکّر براى آنهایى است که اهل خشیت اند. به عبارتى دیگر، قرآن حکیم براى اثبات فکر و اندیشه اى نازل نشده است: قرآن حکیم نازل شده است تا انسان را تذکّر و تنبّه دهد و او را یاد آورد! و البته، این تذکّر و تنبّه هم شامل حال همه انسان ها نمى شود. اینطور نیست که همه بنى آدم آن را تذکّر و تنبّه خواهند یافت. بلکه تذکّر براى انسان هایى خواهد بود و یا براى انسان هایى مؤثّر خواهد افتاد که خشیّت دارند یا اهل خشیت اند.
آنچه به غایت مستحق توجه تام و تمام است این دقیقه بسیار ظریف است که در این دو آیه شریفه، مطلقاً هیچ تصریحى یا تلویحى یا دلالتى به مباحثه و مجادله و منازعه و مناقشه و استدلال و استدلال ورزى نشده است. گفته نشده یا دلالت نشده که این قرآن را نازل کردیم تا انسان هاى اهل دلیل و استدلال را به بحث پیرامون عبودیت خداى رحمان و باور به یوم القیامه و عمل به صالحات دعوت کنیم تا پس از اقامه براهین له و علیه، انسان هاى «آزاد»، «رها»، «فارغ از تعلقات»، و «رهیده از همه تمنّیات» تصمیم بگیرند که نظریه هاى مندرج در قرآن را بپذیرند و یا نپذیرفته سراغ نظریه هاى سایر مکاتب و مشارب بروند.
اما چرا زیرا تقویماً انسان آزادِ رهایِ فارغ از تعلّقاتِ رهیده از تمنّیات بنیانى وجود ندارد. و اگر مراد از نگرش خارجِ دینى یا برون دینى، نگرش چنین انسانِ آزادِ فارغِ رهیده است در این صورت این نگرش سرابى و بل افسانه اى بیش نیست که انسان مدرنیست غربى، پس از طرد و ردّ ادیان الهى و خداى رحمان و رسولانش در قرن هجدهم، براى ترغیب و تحکیم و توجیه نهضت استقلالى خود از مبدأ و معاد، ساخته و بافته است. هر قدر در آثار فلاسفه بیشتر غور و غواصى کنیم بیشتر درخواهیم یافت که انسانِ «آزاد»، «رها»، «فارغ از تعلقات»، و «رهیده از جمیع تمنّیات» چیزى جز ساخته هاى متوهمانه فیلسوفان نیست. و نه تنها از این انسان هیچ اثرى و نشانى در طول تاریخ نمى یابیم که در عرض جغرافیاى جوامع معاصر هم کوچکترین اثرى از وى نمى توان یافت. گمان مى کنم این مشاهده مورد قبول عام باشد که چنین انسانى را نزد عامه طوایف و اقوام گذشته و حال نمى توان یافت. آنچه امکان دارد برخى خوش بینانه امید داشته باشند این است که چنین انسانى را مى توان دست کم در میان طایفه فیلسوفان یافت. به عبارتى ساده تر، این باور خوش بینانه عبارت است از اینکه فیلسوفان خود چنین انسان هایى هستند. انسان هایى که در مقام استدلال و ارزیابى آراء و اندیشه ها، از همه ارزش ها و بینش ها، امیال و گرایشات، حاجات و هوسات، و در یک کلام از جمیع تعلّقات و تمنّیات فارغ و رهیده اند. گویى آنها موجوداتى و بل دستگاه هایى هستند همچون ماشین هاى تخیلى منطق که هنگام مواجهه با آراء، صدق و کذب آنها را بطورقطعى و یقینى و براى همیشه اعلام مى کنند! اى کاش چنین مى بود و حقایق جملگى توسط چنین موجوداتى و به همین سهولت و قطعیت تعیین مى گردید.
اما، حاشا و کلّا! که بلا استثناء هر کتاب تاریخ فلسفه را که در دست بگیریم شاهدى است بر افسانه اى بودن چنین انسانى و هر موضوعى را که در طول تاریخ اندیشه ورزى ها، نظریه پردازى ها ، استدلال ورزى هاى له و علیه، نکته سنجى ها، و موشکافى هاى فیلسوفان مورد بررسى قراردهیم به وضوح خیره کننده و تکان دهنده اى درخواهیم یافت که انسان آزادِ رهایِ فارغ از تعلقاتِ رهیده از جمیع تمنیات، نه یک افسانه ساده به منظور ارائه الگو جهت تربیت و تقلید، که ابرافسانه اى است که هیچ جزءاش کمترین قرابت و شباهتى به واقعیت انسان، فیلسوف باشد یا غیر آن – چه تفاوتى مى کند – ندارد.
هر موضوع و مبحثى را که در تاریخ فلسفه مورد کاوش صبورانه و عمیق قراردهیم درخواهیم یافت که، برخلاف انتظار رایج و تلقى متعارف از فلسفه و فیلسوفان، هیچ اجماعى نه تنها بر سر موضعى یا نظریه اى وجودندارد؛ و نه تنها هیچ توافقى بر سر اصول موضوعه یا مبادى مصادره شده میان فیلسوفان وجود ندارد؛ نه تنها هیچ اجماعى بر سر چیستى استدلال و شواهد مقبول و صحیح وجود ندارد؛ که بالاتر و بى نهایت دلالت آمیزتر اینکه حتّى بر سر مبحث یا موضوع برگزیده هیچ اجماعى وجود ندارد که آن مبحث یا موضوع جالب توجه و درخور تأمّل است؛ و حتّى بنیانى تر، آیا مبحث یا موضوع منظور، حاوى مسئله اى است که تأملات فلسفى مى تواند، و یا باید بتواند، آن را حل کند. آرى! اگر آراء و نظریات فلسفى را از سر تفریح و تفنّن، و یا براى تجارت و امرار معیشت و یا براى تفاخر و تکبّر و یا براى توجیه حکومت هاى زر و زور و تزویر و تملّق حاکمان بى کفایت مترف و مسرف نخوانیم و بدنبال حقیقت باشیم نظریات، مواضع و آموزه هاى فلسفى و طرّاحان و سازندگان آنها را مشحون از تعلّقات خواهیم یافت.
پیشتر، در جایى روى هم رفته گمنام، درباره این تعلقات متذکر شده بودم که:
مجموعه ارزشى و بینشى علم شناسان و معرفت شناسان به انحاى مختلفى در استدلالات و براهین ایشان حضور و دخول دارند. گاه حضور این قبیل باورهاى نگرشى و ایدئولوژیک اساس و بنیاد یک سلسله استدلالات را تشکیل مى دهد و گاه در پیچ و خم برهانى یا احتجاجى یا بحثى فلسفى قابل رؤیت هستند. اگر سلسله مباحثات و مناقشات دو فیلسوف یا حامیان دو مکتب فلسفى را در زمینه اى مورد تدقیق و تعمق کافى قرار دهیم، خواهیم دید که اینان پس از طرح اشکالات منطقى بر پاره اى از براهین یکدیگر و رفع آنها نهایتاً هر دو به جایى مى رسند که هریک موضعى و نظرگاهى را برگرفته و عجالتاً امکان ادامه بحث منطقى- فلسفى شان دیگر منتفى شده است. گفتیم «سلسله مباحثات و مناقشات دو فیلسوف یا حامیان دو مکتب»، در حالى که گاه اتفاق مى افتد که فیلسوفان یا حامیان نظریه اى فلسفى بدون هیچ گونه مباحثه و مناقشه اى مواضعى و آرایى را اخذ مى کنند که هیچ دلیلى برایش اقامه نمى کنند و یا نمى توانند اقامه کنند ‎/‎/‎/‎/ مناسب مى بینم در این زمینه به مشاهده یکى از ستارگان برجسته جامعه فلسفى جهان معاصر استشهاد کنم. هیلرى پاتنم، فیلسوف معاصر امریکایى، در کتاب پر اقبال خود عقل،حقیقت و تاریخ ، ضمن شرح و نقد نظریه این همانى و دانسته هاى پیش تجربى چنین مى گوید: «پیش از سال هاى ۱۹۵۰ یا ۱۹۶۰ [فیلسوفان] بر این باور بودند که آنها صرفاً مى دانند، یا بسیارى از آنها مى دانند، که حالات حسّى نمى تواند فیزیکى باشد. فیلسوفان دیگر بر این باور بودند که آنها مى دانند که آن فیلسوفان بر خطا هستند، لیکن استدلال غیرممکن بود.» و سپس مى افزاید: «با اکثریتى مواجه بودیم که مى دانستند که حالات حسّى نمى تواند حالات مغزى باشد و اقلیتى داشتیم که مى دانستند که دیگرى بر خطا است و هیچ امکان واقعاً مهمّى براى استدلال و یا حرکت از این وضعیت منجمد در موضعگیرى وجود نداشت.»
اگر عجالتاً از شاهد تاریخى هیلرى پاتنم چشم پوشى نماییم و وضعیت امیدبخش تر وجود براهین و مناقشه را لحاظ کنیم باید قائل شویم که اگر چه این مواضع و نظرگاه هاى متفاوت و بعضاً متخالف در فرآیند یک یا چند سلسله مباحثه و مناقشه مورد نقادى و جراحى منطقى و فلسفى قرار گرفته اند و از این روى پاره اى از خطاهاى ریز و درشت منطقى از آنها زدوده شده است مع ذلک مواضعى هستند که خود جوهراً غیرمنطقى-فلسفى هستند، بدین معنى که اگر تماماً ماهیتى ارزشى و بینشى ندارند، حداقل حاوى چنین عناصرى هستند.
اینک باید در فراسوى آن نکته سنجى ها و بسط آن تأملات بیفزاییم که در آنجا سخن از «گاه حضور این قبیل.‎/.» و «گاه در پیچ و خم ‎/‎/.» رفته است و حال آنکه صحیح تر است تصریح و تأکید کنم که همواره حضور تعلقات ذوابعاد و ملفوف فیلسوفان اساس و بنیان استدلالات و مواضع ایشان را تکوین و تقویم مى کند. و همواره تعلقات متنوع و گریزناپذیر خفّى و جلّى فیلسوفان در پیچ و خم استدلالات و احتجاجات ایشان حضور دارند. در مقام دیگرى پیرامون چاره ناپذیرى اخذ تصمیمات نامعقول و بلادلیل جهت افکندن و تدارک شالوده و بنیان استدلالات و احتجاجات فلسفى به تفصیل سخن گفته ام و نقش تعیین کننده تعلقات را در این اخذ تصمیمات آشکار کرده ام و بنابراین آنها را در اینجا تکرار نخواهم کرد.


منتشر شده در: روزنامه ایران، 1 دی 1387
 

ارسال نظر