www.SaeidZibakalam.ir
بسم الله الرحمن الرحیم

«آنچه ظاهرا علمی‏ترین شیوه به نظر می‏آید اغلب غیر علمی‏ترین شیوه است. علاوه بر این، آنچه می‏توان انتظار داشت که صعلمش در علوم اجتماعی به دست آورد، با محدودیتهای قطعی‏ای مواجه است. این بدان معناست که انتظار داشتن از صعلمش یا تبعیت تعمدی از اصول علمی بیش از آنچه روشهای علمی توان تحصیل آن را داشته باشد، می‏تواند عواقب اسفباری به بار آورد.»




متن کامل هر دو قسمت این مقاله:

  آیا علوم اجتماعی باید از روشهای علوم طبیعی تبعیت کند؟ (اندازه فایل: 3٫5 MiB -- دفعات دانلود: 1,376 بار)

ص۲۹۷)
«آنچه ظاهرا علمی‏ترین شیوه به نظر می‏آید اغلب غیر علمی‏ترین شیوه است. علاوه بر این، آنچه می‏توان انتظار داشت که صعلمش در علوم اجتماعی به دست آورد، با محدودیتهای قطعی‏ای مواجه است. این بدان معناست که انتظار داشتن از صعلمش یا تبعیت تعمدی از اصول علمی بیش از آنچه روشهای علمی توان تحصیل آن را داشته باشد، می‏تواند عواقب اسفباری به بار آورد.» فریدریش هایک (**)

چیستی پدیدارهای علوم اجتماعی

۱٫ زمینه تاریخی سیطره روشهای علوم طبیعی بر علوم اجتماعی
پیش از این که در اندیشه روش‏شناختی و معرفت‏شناختی هایک (۱) پیرامون علوم اجتماعی کاوش کنیم، بجاست‏به عنوان مقدمه، بر زمینه تاریخی و چگونگی تاثیر و نفوذ علوم طبیعی بر علوم اجتماعی در قرون هجدهم و نوزدهم تامل کنیم. در ضمن طرح این تاثیر، ارزیابی هایک را که یکی از بزرگترین نظریه‏پردازان اقتصاد سیاسی و اندیشه سیاسی معاصر جهان غرب است‏باز خواهیم گفت.
در قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، انتخاب روشهای تحقیق در حوزه علوم اجتماعی، از جمله اقتصاد، عمدتا با توجه به نوع و ماهیت مسائل مبتلابه و مورد توجه صورت می‏گرفت و اگرچه کلیت این سخن به طور مطلق صحیح نیست زیرا حتی در قرن هجدهم نیز نگرش علم‏پرستانه و سیانیتستی جسته و گریخته ظهور و بروز داشت، به طوری که درر مثل، جای پای آشکار این نگرش را می‏توان در آثار منتسکیو یافت اما در مجموع، بزرگترین دستاوردهای نظری در علوم اجتماعی در این قرن، از قبیل آثار کانتیون، (۲) دیوید هیوم، تورگو (۳) و ادم اسمیث، عاری از این نگرش هستند. (۴) این استقلال بدین گونه بود که حوزه‏ها کار و کاوش خود را بدون تامل بر روشها و یا نسبت‏حوزه معرفتی خود با سایر حوزه‏ها انجام می‏دادند. کلمه صعلمش هنوز دلالت و معنای مخصوص و محدود امروزین خود را نیافته بود و هیچ امتیاز و برتری خاصی، علوم طبیعی را از سایر علوم متمایز نمی‏کرد و علوم طبیعی مقام و منزلت ویژه‏ای نزد عالمان نداشت. وضع چنان بود که حتی برخی از عالمان طراز اول و نوآور این حوزه‏ها بدون کمترین دغدغه و تردید و

ص۲۹۸)
نگرانی، برای اندیشه‏های خود در مواقعی که قدری کلی‏تر می‏شد از عنوان فلسفه استفاده می‏کردند. برای نمونه، شیمیدان نام‏آوری چون جان دالتون (۵) کتاب معروف خود را نظام جدید فلسفه شیمی نام می‏دهد و لامارک (۶) اثر خود را فلسفه جانورشناسی ،و فورکوری (۷) کتاب خود را فلسفه شیمی می‏نامد. برخی تمامی این حوزه از معارف را صفلسفه طبیعیش می‏نامیدند و آن را بدین ترتیب از ص علوم اخلاقیش متمایز می‏کردند.
این وضع دیری نپایید و با تصریحات و تاکیدات، و بعضا تبلیغات دامنه‏دار و گسترده اصحاب نهضت روشنگری در قرن هجدهم از ابداعات و ساخته‏ها و پرداخته‏های انقلاب علمی، نگرش و جهان‏بینی خاصی متولد شد و علوم طبیعی به معنای امروزین آن وجاهت و مقبولیتی منحصر به فرد یافت؛ به طوری که از اوایل قرن نوزدهم، و به نحو فزاینده‏ای تا نیمه قرن بیستم، این علوم الگوی ممتاز و مجسمه عالی معارف شد و روشهای آن متقن‏ترین و مطمئن‏ترین روش حصول همه معارف گشت. نهضت روشنگری، که از معاریف و مشاهیر آن می‏توان متفکرانی چون ایمانوئل کانت، دیوید هیوم، منتسکیو، ژان ژاک روسو، دالامبر (۸) ، هولباخ (۹) ، کوندیاک (۱۰) ، کاندورسه (۱۱) ، دیدرو (۱۲) ، ولتر و ادم اسمیث را نام برد، روی هم رفته بر آن بود که علوم طبیعی بدان گونه که در دستان امثال ایزاک نیوتن، گالیله، کپلر، بویل و هویگنس (۱۳) تکوین و تحول خاصی یافته بود، باید الگوی تمام علوم شود و روشهای آن سرمشق جمیع معارف، فیلسوف طراز اول و روشن ضمیری چون کانت، اساس معرفت‏شناسی جدیدش را با مفروض پنداشتن صدق مکانیک نیوتنی پی می‏نهد و فیلسوف بزرگ دیگر این نهضت، یعنی دیوید هیوم، عزم خود را بر به مسند قبول نشاندن این دسته از علوم، و نفی و طرد و منکوب ساختن دیگر علوم، به طور صریح، اقتدارگرایانه و سرکوب‏گرانه چنین بیان می‏کند:
«چنانچه کتابی در دست‏بگیریم، به عنوان مثال در الهیات و یا در مابعدالطبیعه مدرسی، باید از خود بپرسیم، آیا حاوی استدلالهای انتزاعی راجع به مقادیر و اعداد است؟ خیر. آیا حاوی استدلال تجربی پیرامون واقعیات و هستی هست؟ خیر. در این صورت باید آن را به آتش افکند؛ زیرا نمی‏تواند حاوی چیزی جز سفسطه و وهمیات باشد.»(۱۴)
شاید بی‏مناسبت نباشد که در اینجا متذکر واقعیتی شویم و سپس به طرح سؤالی بپردازیم. تحصیل‏کردگان امروزین دانشگاهی و هم حوزوی، نوعا با این سوء تصور پرورش یافته‏اند که

ص۲۹۹)
نیوتن، یعنی برجسته‏ترین فیلسوف طبیعی انقلاب علمی معروف قرن هفدهم، تنها به کاوشها و تاملات علوم طبیعی یا طبیعت‏شناختی پرداخته است و و علم الابصار (۱۶) تنها آثار وی هستند؛ در حالی که بر علم‏شناسان و خصوصا عالمان تاریخ علم امری کاملا معروف و معلوم است که بخشی از کاوشهای تجربی و مستمر و منظم نیوتن متوجه حوزه کیمیاگری بوده است و، به علاوه، نیوتن قسمت قابل توجهی از تاملات و تحقیقات خود را در حوزه کلام و الهیات صرف کرده است. این که نهضت روشنگری قرن هجدهم عموما به تمجید و تکریم دو اثر فوق و امثال آن می‏پردازد و آثار دیگر وی را مورد غفلت و بی‏اعتنایی منظم و تقریبا همگانی قرار می‏دهد، پدیداری است‏بسیار قابل تامل و تفحص. از این رو، این سؤال قابل طرح است که چرا اصحاب نهضت روشنگری، علوم طبیعی و روشهای نوپا اما متفرق، متشتت و نامضبوط آن را در قرن هجدهم بر مسند علم و معرفت ناب و یقینی نشاندند و رسالت نجات‏بخشی انسان از جهل و ظلم و تعدی را بدان بخشیدند و سایر معارف موروثی را عاری از این تواناییها و خصوصیات شناساندند و خصوصا جمله معارف الهی و دینی و بویژه مدرسی را مورد تشنیع و تخفیف و تحقیر قرار دادند. پاسخ به این سؤال محتاج تحقیقات تاریخی مفصل و همه‏جانبه‏ای است؛ تحقیقاتی که به گمان نگارنده، عبرت‏آموزیهای بس گرانقدر و ارزشمندی در آن نهفته است. عجالتا حدس بسیار قوی نگارنده این است که اصحاب کلیسا و شیوه‏های رفتار اجتماعی و سیاسی انحصارگرانه و تجاوزکارانه‏شان در قرون وسطی، در دین‏گریزیها و کلام‏ستیزیها از طرفی، و در علم‏پرستیها و بت‏سازیهای بعدی، همچون بت تکنولوژی برای نجات و سعادت بشر، از طرف دیگر، سهم سهمگین و عظیمی داشته است.
به هر روی، عزم عظیم و تبلیغات بلیغ و همه جانبه نهضت روشنگری دو قرن هجدهم، در نیمه اول قرن نوزدهم به ثمر نشست و استقلال و حرمت روشهای علوم اجتماعی که ویژه آن بود و برآمده از نوع و خصوصیات و مسائل آن حوزه‏ها، به یکباره از دست رفت. لفظ صعلمش (۱۷) به طور روزافزونی منحصر و محدود به حوزه‏های کاوش فیزیکی و زیست‏شناختی گردید؛ حوزه‏هایی که دعوی دقت‏خاص و قطعیت منحصر به فرد برای نظریه‏ها و ساخته‏های خود می‏کرد. توفیقات

ص۳۰۰)
تکنولوژیک که منسوب بدین حوزه‏ها دانسته می‏شد، به نوبه خود مؤیدی افزون بر آن دعاوی معرفت‏شناختی و روش‏شناختی گردید. در نتیجه، علوم طبیعی مجذوبیت و مفتون‏شدگی خارق‏العاده‏ای را به وجود آورد؛ به طوری که حوزه‏های دیگر به سرعت‏شروع به تقلید و تبعیت از آموزه‏ها و اصطلاحات آن کردند. و بدین ترتیب بود که به گفته فردریش هایک،
«از آن زمان حکومت جابرانه‏ای آغاز گشت که روشها و فنون صعلومش، به معنای محدود آن بر سایر حوزه‏ها اعمال کرده‏اند.» (۱۸)
حوزه‏های دیگر معرفتی، بویژه حوزه‏های علوم اجتماعی، به طور فزاینده‏ای بر آن شدند تا مساوی و معادل بودن منزلت دعاوی خود را با نشان دادن یکسان بودن روشهایشان با روشهای صعلومش اثبات کنند؛ به جای این که روشهایی اتخاذ کنند که هرچه بیشتر با مسائل مبتلابه خاص خودشان تناسب و سنخیت داشته باشد. پروفسور هایک، که وی را یکی از بزرگترین متفکران و نظریه‏پردازان اقتصاد سیاسی و اندیشه سیاسی معاصر می‏شناسند، تقلید و تبعیت علوم اجتماعی از علوم طبیعی را به قدری برای فهم و شناخت اقلیم و حوزه اجتماعی بازدارنده و بل مخل و مضر می‏داند که معتقد است:
«اگرچه در یکصد و اندی سال گذشته، که این عزم بر تقلید از روشهای صعلمش، و نه روح آن، بر علوم اجتماعی سیطره داشته است؛ [این تقلید] هیچ مددی به فهم ما از پدیدارهای اجتماعی نرسانده است، با این وصف، این امر نه تنها همچنان کاوشهای علوم اجتماعی را مغشوش و بی‏اعتبار می‏کند، که دعوت برای تلاش بیشتر در این جهت هنوز به منزله جدیدترین ابداعات انقلابی‏ای معرفی می‏شود که در صورت پذیرش، پیشرفتهای سریعی را، که کسی به خواب هم ندیده، به ارمغان خواهد آورد.» (۱۹)
این عزم بر تقلید از روشهایی که پنداشته می‏شود در علوم طبیعی به کار می‏رود، همچنان پس از این مشاهده هایک در سالهای نخستین دهه چهل میلادی ادامه می‏یابد. سی‏وسه سال بعد از این مشاهده و ارزیابی، هایک در سخنرانی خود به مناسبت دریافت جایزه نوبل در اقتصاد، متذکر می‏شود که امروزه از اقتصاددانان انتظار می‏رود که بگویند چگونه جهان غرب باید خود را از چنگال تورم شتابنده نجات دهد؛ تورمی که حاصل و ارمغان سیاستهایی است که «اکثریت‏» اقتصاددانان توصیه و ترغیب کرده‏اند: و سپس ارزیابی خود را از حوزه اقتصاد به منزله یکی از

ص۳۰۱)
علوم اجتماعی با صراحت و شجاعت تمام چنین بیان می‏کند: «به واقع، امروزه ما هیچ علت و دلیلی برای افتخار نداریم: ما به منزله یک حرفه، گند کاشته‏ایم.» (۲۰) هایک بلافاصله به تحلیل عدم کامیابی و بل هزیمت و بدفرجامی اقتصاددانان می‏پردازد و آن را «مستقیما مرتبط و متاثر از تمایل آنان به تقلید هرچه دقیق‏تر» از شیوه‏های موفقیت‏آمیز علوم فیزیکی معرفی می‏کند و معتقد است که این تقلید در حوزه اقتصادی می‏تواند به «اشتباهات کامل و همه‏جانبه‏» بینجامد. (۲۱) به نظر هایک، این رویکرد مقلدانه و خسران‏خیز،
«رویکردی است که به نگرش علم‏پرستانه یا صسیانتیستیش توصیف شده است…. نگرشی است که به معنای واقعی کلمه، قطعا غیر علمی است؛ زیرا متضمن به کارگیری مکانیکی و ناآگاهانه شیوه‏های تفکر در حوزه‏هایی است متفاوت از آنهایی که [ابتدا] این شیوه‏ها در آنها تکوین یافته‏اند.» (۲۲)
به نظر هایک، دو نکته که غالبا مورد تفطن و توجه کافی قرار نگرفته، سرچشمه بسیاری از این قبیل افسانه‏سازیها پیرامون روشهای صعلمش و ثمربخشی معجزه‏آسای پیروی علوم اجتماعی از آنها شده است. اول این که، بیشترین حمایت از تقلید علوم اجتماعی از صعلومش، و بلیغ‏ترین تلاشها در ترغیب و ترویج این تبعیت نوعا توسط کسانی صورت گرفته است که هیچ سهم قابل توجه و درخوری در غنی‏تر ساختن صعلومش نداشته‏اند. از فرانسیس بیکن، که به حق، «عوام فریب علم‏» (۲۳) نام گرفته است، تا اگوست کنت و امثال آنها در زمانه خود ما، دعوت به به‏کارگیری روشهای صعلومش و دعوی امتیاز و برتری خاص این روشها غالبا توسط مردانی صورت گرفته است که استحقاق لازم و آشنایی کافی با صعلومش نداشته‏اند و بعضا مواضعی کاملا مغایر با دستاوردهای آن اخذ کرده‏اند. معروف است که فرانسیس بیکن با هیئت کپرنیکی مخالفت می‏ورزید (۲۴) و آگوست کنت معتقد بود که کاوشهای دقیق و ریزبینانه پدیدارها با ابزاری چون میکروسکوپ مضر است و باید توسط جامعه منکوب و مطرود شود. زیرا در قوانین جامعه پوزیتیو اخلال می‏کند. (۲۵)
هربرت با ترفیلد در کتاب معروف و، به‏رغم قدیمی بودن ، مقبول خود، سرچشمه‏های علوم نوین، نکته مورد توجه هایک را با تاکید و شمول بیشتری بیان می‏کند:
«تفطن بدین مطلب مهم است که نهضت‏بزرگ قرن هجدهم نهضتی ادبی بود. این نه اکتشافات جدید علم در آن عصر، بلکه نهضت متفکران فرانسوی بود که چرخش و گام بعدی در داستان را تعین بخشید و [بدین ترتیب] مسیر متعاقب و

ص۳۰۲)
آتی تمدن غربی را تقدیم کرد. با اکتشافات قرن هفدهم، علم به صورت نگرش جدید و جهان‏بینی جدیدی بیان گردید، اما نه به دست دانشمندان، بلکه توسط وارثان و جانشینان فونتونل.» (۲۶) و (۲۷)
به نظر هایک، این نگرش جزمی تقلید از روشهای صعلومش اغلب مایه چنان کجرویهای مردانی از قبیل کنت‏شده است که دیگر دلیلی برای توجه و التفات به نظرات ایشان درباره مسائلی که از حوزه‏های الهام‏بخش آنها بسیار دورتر است، وجود ندارد.
نکته دومی که هایک تیزبینانه دریافته این است که:
«روشهایی که دانشمندان و یا مفتونان علوم طبیعی اغلب تلاش می‏کنند که بر علوم اجتماعی تحمیل کنند، ضرورتا همیشه همان روشهایی نبوده است که دانشمندان، در واقع در حوزه‏های کاوش خود به کار بسته‏اند، بلکه روشهایی بوده است که آنها می‏پنداشتند به کار بسته‏اند. این ضرورتا همان چیز نیست.» (۲۸)
هیچ ضرورت منطقی‏ای وجود ندارد که این روشها منطبق باشند! نه تنها ضرورت منطقی، که هیچ ضرورت معقولی هم وجود ندارد که این روشها یکسان باشند! و نه تنها ضرورت عقلانی، که هیچ ضرورت عملی یا تاریخی هم وجود ندارد که روشهایی که پنداشته و ترویج و تبلیغ می‏شوند، به واقع هم مورد پیروی و توسل دانشمندان در طول تاریخ کاوشها و تلاشهای ایشان قرار گرفته باشند! کسانی که در نظریه‏های روش‏شناختی و فلسفه علم، تفحص و تاملی، نه از سر تفنن، کرده‏اند و آگاهی‏شان در این زمینه‏ها محدود به آموزشها و تبلیغات خام و ساده‏سازیهای عامیانه، ملیحانه، و ادیبانه نیست، خوب می‏دانند که به رغم گذشت‏حدود یکصد سال از آغاز تاملات و تحقیقات فلسفی و تاریخی پیرامون چیستی و چه بایستی روش‏شناسی صعلمش، هنوز هیچ اجماعی و بل روزنه‏ای از اجماع درباره پاسخ این سؤالها وجود ندارد. هرچه از ساده‏اندیشیهای پوزیتیویسم بسیار خام ارنست ماخی دورتر شده و به دوران معاصر نزدیک‏تر می‏شویم، تشتت و تفرق بیشتری در میان جمیع معرفت‏شناسان و روش‏شناسان معرفت علمی مشاهده می‏کنیم. آنچه در سخن درایتمندانه هایک در خور توجه است تاکید وی بر نحوه عمل دانشمندان است: «آنچه در واقع انجام داده‏اند». و آنچه مایه شگفتی است این است که وی در نیمه اول دهه چهل میلادی، حدود بیست‏سال قبل از تامس کوهن، به اهمیت عمل دانشمندان در طول

ص۳۰۳)
تاریخ طرح و رفض نظریه‏های علمی توجه داشته است، (۲۹) و به گمان من شاید نیکو باشد که، دست‏کم از جهت توجه داشتن به عمل عالمان و نه تئوریزه کردن یا مستدل و مستشهد کردن آن، وی را پیشقراول تامس کوهن بدانیم.

هایک سپس توضیح می‏دهد که روشهای منسوب به دانشمندان، ضرورتا روشهای معمول آنان نیست و، به علاوه دانشمندانی که پیرامون شیوه یا روش کار خود به تامل نشسته و نظریه‏پردازی می‏کنند، راهنمایان همواره قابل اتکایی نیستند. (۳۰) به همین ترتیب، پیردوئم «یکی از مبتکرترین فیزیکدانان نظری فرانسه‏» و از نوآوران درخشنده حوزه ترمودینامیک، (۳۱) مورخ، فیلسوف علم اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، مشاهده مشابه و موازی‏ای درباره قضاوت و نظر دانشمندان پیرامون هدف و ارزش صعلمش دارد که بسیار قابل تامل است. به نظر وی،
«… حتی آنها که با موفقیت تمام در فیزیک کاوش می‏کنند، آنها که نامشان با درخشان‏ترین اکتشافات، برجسته شده است، نیز امکان دارد که پیرامون هدف و ارزش صعلمشی که عمرشان را صرف آن کرده‏اند، به طور آشکاری اشتباه کنند.» (۳۲)
اینک که زمینه تاریخی و بستر فکری و عقیدتی چگونگی تفوق و سیطره روشهای پنداشته شده صعلومش بر علوم اجتماعی را ملاحظه، و ارزیابی صریح و روشن هایک نسبت‏به تاثیر این سیطره را تشریح کردیم، جا دارد که این سؤال را مطرح کنیم که چرا علوم اجتماعی نباید از روشهای متداول علوم طبیعی تبعیت و الگوپردازی کند.
برای پاسخ به این سؤال، لازم است پیش از هر چیز بدین پرسش بپردازیم که موضوعات یا موجودات یا پدیدارهایی که علوم اجتماعی بدانها می‏پردازند چیستند و چه ماهیتی دارند.

۲٫ چیستی موضوعات علوم اجتماعی (۳۳)
واضح است که مقصود از کاوشهای علوم اجتماعی، بررسی و فهم نسبت‏یا رابطه بین اشیاء با اعیان به معنای فیزیکی آنها نیست. آنچه علوم اجتماعی مورد کاوش قرار می‏دهد، رابطه بین انسانها و اشیاء، و یا رابطه بین انسان و انسان است. هدف از این کاوشها شناخت اعمال انسان و تبیین نتایج و پیامدهای ناخواسته و طراحی ناشده آن است. (۳۴) روشن است که هرگاه و هرجا که با افعال یا فرآیندهای ناخودآگاه و غیر ارادی مواجه باشیم، هیچ مانعی وجود ندارد که افعال و اعمال

ص۳۰۴)
انسان را به طور مکانیکی مورد بررسی قرار دهیم. زیرا این گونه اعمال معلول عوامل قابل مشاهده عینی خارجی است و در واکنشهای ناآگاهانه و ناخواسته معرفت و یا باور انسان هیچ نقشی ندارد. در این گونه موارد می‏توان از شیوه‏های متداول و معمول علوم طبیعی پیروی کرد. اما در علوم اجتماعی، نوعا ما با اعمال آگاهانه و یا، به تعبیری، حساب‏شده انسانها سر و کار داریم؛ اعمالی که می‏توان گفت از میان تعدادی عمل متفاوت انتخاب شده است. (۳۵) به نظر هایک، وضعیت ما در اینجا با آنچه در علوم طبیعی با آن مواجه هستیم، تفاوت ماهوی دارد. در علوم طبیعی می‏توان ابعاد هندسی یک جسم صلب و جامد را اندازه‏گیری کرد. همچنین می‏توان چگالی، گرمای ویژه، عایق یاهادی بودن آن، و مانند این ویژگیهای فیزیکی را اندازه‏گیری کرد. و هرکس دیگری که تعریف این کمیتهای فیزیکی را بداند می‏تواند به نتایج‏یکسانی برسد. اما چنانچه فردی فرد دیگری را به قتل برساند، آیا می‏توان با ذکر تمام نسبتهای موجود فیزیکی، از قبیل تعداد گلوله‏های شلیک شده، نوع سلاح، جرم، چگالی، گرمای ویژه، و آلیاژ گلوله‏ها، سرعت و شتاب آنها، جنس و آلیاژ سلاح، زاویه تیراندازی، نقاط اصابت، میزان جراحت و مقدار خونریزی و…، کمترین معرفتی نسبت‏به آن عمل پیدا کرد؟ هیچ‏کدام از این نسبتهای فیزیکی و تمام آنها بر روی هم، عاقبت‏به ما نخواهند گفت که این عمل در واقع مجازات یک محکوم به مرگ بوده است و یا قتل نفس، به هنگام ربودن اموال بانک یا مغازه‏ای، و یا انتقام قاتل از مقتول به علت‏ستم و تجاوزی و یا تصور تجاوزی، و یا دوئل دو فرد، و یا شوخی جنون‏آمیزی، و یا صرفا تیراندازی تصادفی، اگر تمام انسانهای کشته شده در رویدادی که، آن را به طور مبهم و عجالتا انقلاب روسیه، چین یا ایران می‏نامیم، شمارش شوند و تمام مشخصات زیست‏شناختی، آناتومیک، فیزیولوژیک و غیره آنها، به علاوه مشخصات فیزیکی و شیمیایی آنها، به عنوان واقعیات فیزیکی صعینیش معلوم گردد و به علاوه، مکانهای قتل هم معین گردد، شناختی که حاصل خواهیم کرد کمتر از آن خواهد بود که عجالتا فهم مبهم عرفی و عامیانه از پدیداری که انقلاب نامیده‏ایم در اختیار ما می‏گذارد. به بیانی ملخص، تمام محرکها و علل خارجی را که می‏توان علت چنین اعمالی دانست، می‏شود به طور کامل برحسب کمیات و نسبتهای فیزیکی تعریف و تعیین کرد. اما اگر مقصود از این امر تبیین مجموعه‏ای از اعمال باشد در این صورت

ص۳۰۵)
معرفت‏حاصل کمتر و ناقص‏تر از آن است که فهم و شناخت مبهم و غیر دقیق عرفی از آن پدیدار در اختیار ما می‏گذارد. موضوعات و پدیدارهای اجتماعی‏ای که انسانها با فعل و عمل و قول اجتماعی خود می‏سازند و اهداف و مقاصدی که از این اعمال تعقیب می‏کنند، صواقعیات عینیش به معنای محدودی که از این واژه در صعلومش اراده می‏شود نیست و نمی‏توان به هیچ روی آنها را برحسب کمیات یا نسبتهای فیزیکی، تعریف یا تحدید یا تبیین کرد. بنابراین، انقلاب، اصلاح، تورم، گرانی، تظاهرات، اعتصاب، اعتراض، توسعه، عدالت، آزادی، استقلال سیاسی یا اقتصادی، قدرت، حاکمیت، مشروعیت، مشارکت‏سیاسی، انتخابات، مجلس نمایندگان، حزب، گروه فشار، توازن قوا، دموکراسی، ناسازگاری و وفاق اجتماعی یا سیاسی، سعادت و امثال این گونه پدیدارها یا موضوعات اجتماعی را هیچ گاه نمی‏توان برحسب کمیات و نسبتهای فیزیکی تعریف و تحدید و فهم کرد. هیچ یک از این گونه پدیدارها وجودی مستقل از آنچه انسانها از آنها مراد و منظور و فهم می‏کنند ندارند. این قبیل صاشیاءش و صهستی‏هایش اجتماعی، مولود و محصول مرکبی است از آنچه انسانها با اعمال یا افعال یا اقوال خود مراد و منظور می‏کنند؛ و چنانچه مقصود و منظور آنها تغییر کند چگونگی صوجودش آنها نیز تغییر خواهد کرد، به طوری که، به گفته هایک، «چیزها از آن جهت که به اعمال انسانها مربوط می‏شوند همان چیزی هستند که انسانها فکر می‏کنند.» (۳۶)
به نظر هایک بهترین کار برای توصیف اختلاف بین رویکرد علوم طبیعی و رویکرد علوم اجتماعی این است که رویکرد علوم طبیعی را صعینیش و رویکرد علوم اجتماعی را صنفسیش یاصانفسیش بخوانیم. (۳۷) در اینجا لازم می‏بینم توضیحاتی پیرامون اصطلاح انفسی (۳۸) یا نفسانی داده شود. زیرا در مکتوبات معاصر، معمولا در مقابل Subjective ] »از واژه ذهنی استفاده کرده‏اند. این استفاده، به نظر من، بسیار گمراه‏کننده و خلط‏انگیز است. زیرا مفاهیم و نظریه‏ها و قوانین، جملگی ذهنی‏اند؛ خواه مشاهده‏پذیر بوده، مابه ازای خارجی یا مادی داشته باشند یا نه. مفاهیم آهن، اسید، شبه فلز، رسانا، نیرو، جرم، انرژی و امثال آنها، از آن جهت که مفهوم هستند ذهنی‏اند؛ اگرچه مصداق خارجی و مادی داشته و قابل مشاهده باشند، و برای این که این وضع نسبتا غیر متعارف، چندان هم نازیبا به نظر نیاید مفهوم نیرو و انرژی یا شتاب و چگالی و امثال اینها را که تعدادشان در علوم طبیعی بسیار زیاد است در نظر بگیرید و سعی کنید با اشاره به وجودی مادی نشان دهید که مصداق یا مابه ازای خارجی دارند. با کمی دقت متوجه خواهیم شد

ص۳۰۶)
که به هر چیزی اشاره کنیم در واقع نیرو و انرژی و شتاب و چگالی را نشان نداده‏ایم، بلکه به چیزی اشاره می‏کنیم و سپس خصوصیتی یا کیفیتی را بدان نسبت می‏دهیم. حتی اگر بپذیریم که مفاهیم آهن، شیشه و مس به معنایی خاص صعینیشاند یعنی مصادیق مشاهده‏پذیر دارند و ذهنی نیستند، کمترین چیزی که می‏توان نتیجه گرفت این است که بسیاری از مفاهیم ظاهرا عینی علوم فیزیکی، ابدا عینی نیستند. زیرا مابه‏ازای مادی‏ای که بتوان آن را با اشاره نشان داد ندارند. بنابراین، ملاحظه می‏شود که اگر عینی را به معنای داشتن مابه‏ازای مادی و خارجی و مشاهده‏پذیر اخذ کنیم،در این صورت کثیری از نسبتها و کمیات قابل اندازه‏گیری علوم طبیعی نیز ذهنی خواهند شد؛ با تمام دلالت منفی و خلط‏آمیزی که اصطلاح ذهنی دارد. به علاوه، اگر عینی را به معنای فوق بگیریم و ذهنی را هم مقابل آن، در آن صورت جدا از مفاهیم، تمام نظریه‏ها و قوانین علوم طبیعی نیز ذهنی خواهند شد. زیرا هیچ گاه نمی‏توانیم به نظریه یا قانونی طبیعی در عالم اشاره کنیم و وجود مادی‏اش را مشاهده نماییم. به خاطر بیاوریم که از ابتدا، ضرب سکه‏های عینی و ذهنی برای آن بود که به نحوی دو نوع معرفت و دو نوع مفهوم را از هم تمییز ندهیم. و اکنون ملاحظه می‏کنیم که این اصطلاحات ابدا خواسته و مراد اولیه ما را حاصل نمی‏کنند؛ به طوری که بسیاری از مفاهیم علوم طبیعی و به علاوه تمام نظریه‏ها و قوانین آن را ذهنی کرده است. ملاحظه می‏شود که صذهنیش مفهوم ممیز و کارآمدی نیست.
گمان نبریم که به کارگیری ابهام‏آمیز این اصطلاحات و خلط‏انگیز بودن آنها منحصر به زبان فارسی و یا فرهنگ و جامعه علمی ماست. هایک بلافاصله پس از عینی خواندن رویکرد علوم طبیعی و انفسی خواندن رویکرد علوم اجتماعی هشدار می‏دهد که این اصطلاحات آمیخته به ابهامند و چنانچه توضیحی داده نشود، می‏توانند گمراه‏کننده باشند. (۳۹) وی خاطرنشان می‏کند که هنگامی که می‏خواهیم بین دو دسته از خصوصیات تمایز قائل شویم ویژگی و خصوصیات صعینیش پدیدارهایی که خود را در ارتباط با یکدیگر آشکار می‏کنند و خصوصیاتی که صرفا انسانها به پدیدارها نسبت می‏دهند شاید بهتر باشد که به جای مقابل نشاندن صعینیش و صانفسیش، صعینیش را در مقابل نسبت داده شده یا منسوبش قرار دهیم. هایک بدون این که دلیلی ذکر کند قائل می‏شود که اصطلاح منسوب فایده محدودی دارد و اضافه می‏کند به رغم این که عینی و انفسی برای تقابل مورد نظر ما حاوی برخی دلالتهای خلط‏انگیز است، بر برخی اصطلاحات دیگر و ذهنی (۴۱) که تداعی معانی متافیزیکی بدتری می‏کنند، رجحان دارد. به علاوه این که،

ص۳۰۷)
اصطلاح انفسی مدتهای مدیدی است که دقیقا به همان معنایی که در اینجا منظور ماست، در اقتصاد به کار رفته است. (۴۲)
پس از این استطراد، باز می‏گردیم به این نظر هایک که وضعیت ما در علوم اجتماعی به طور جوهری با آنچه در علوم طبیعی با آن مواجه هستیم تفاوت دارد و بهترین توصیف اختلاف بین این دو حوزه از علوم این است که رویکرد علوم طبیعی را صعینیش، و رویکرد علوم اجتماعی را صنفسیش یا صانفسیش بخوانیم. به نظر هایک، در حالی که برای عالمان طبیعت، تمایز بین واقعیت عینی و عقاید نفسی امری ساده و سرراست است، برای عالمان اجتماع، این تمایز را نمی‏توان به سهولت در علوم اجتماعی به کار بست. دلیل این امر، به نظر وی، این است که:
«موضوعات یا صواقعیاتش علوم اجتماعی، خود نیز از جنس عقیده هستند البته نه عقاید محققان پدیدارهای اجتماعی، بلکه عقاید آنهایی که اعمالشان موضوع بحث عالمان اجتماعی را ایجاد می‏کند.» (۴۳)
هایک سپس دو معنی برای واقعیات علوم اجتماعی قائل می‏شود که آنها را به ترتیب مورد نقد و ارزیابی قرار می‏دهیم:
به یک معنی، «واقعیات علوم اجتماعی بدین ترتیب همان قدر انفسی نیستند که واقعیات علوم طبیعی. زیرا آنها مستقل از مشاهده‏گر خاصی هستند؛ به طوری که آنچه عالم اجتماعی مورد تحقیق قرار می‏دهد توسط تمایلات یا تخیلات وی تعیین نمی‏شود، بلکه به صورت یکسانی به مشاهده افراد مختلف درمی‏آید.» (۴۴) اگرچه هایک در هیچ جای دیگری از این مجموعه مقالات معرفت‏شناختی و روش‏شناختی خود این معنی را تکرار نکرده است و به علاوه، در همین مورد هم این نکته نقشی در بحث و نظریه‏اش ایفا نمی‏کند، با این حال، خالی از فایده نمی‏بینم که آن را مورد نقادی و ارزیابی قرار دهیم.
اگر قدری دقت کنیم متوجه می‏شویم که این سخن در خوش‏بینانه‏ترین صورت، چیزی بیش از یک همانگویی مستور نیست. زیرا در واقع، موضع هایک این است که داده‏های علوم اجتماعی انفسی نیستند. زیرا مستقل از مشاهده‏گر خاصی هستند. این موضع دارای دو جزء است: یکی، جزئی که می‏گوید داده‏های علوم اجتماعی انفسی نیستند و جزء دوم، که می‏گوید زیرا مستقل از مشاهده‏گر خاصی هستند. اکنون از خود بپرسیم آیا مقصود از جزء اول غیر از این است که داده‏ها یا واقعیات علوم اجتماعی مستقل از مشاهده‏گر خاصی هستند؟ به وضوح، روشن است که منظور

ص۳۰۸)
از انفسی نبودن این است که این گونه واقعیات یا داده‏ها مستقل از مشاهده‏گر خاصی هستند و از این رو، احتجاج و استدلال هایک که با ذکر لفظ «زیرا» مشخص شده است، چیزی نیست جز یک همانگویی. مثل این است که هایک بگوید: واقعیات علوم اجتماعی انفسی نیستند؛ زیرا واقعیات علوم اجتماعی انفسی نیستند! تنها در صورتی این سخن هایک از همانگویانه بودن نجات می‏یابد که برای انفسی نبودن، معنای دیگری جز استقلال از مشاهده‏گر منظور کنیم. و هایک چنین معنای دیگری را طرح و بحث نمی‏کند، و از قضا در مقاله «روش فردگرایانه و ترکیبی علوم اجتماعی‏» در کتاب ضد انقلاب علم: تحقیقاتی در به کارگیری نابجای تعقل، انفسی نبودن را دقیقا به همین معنای استقلال از مشاهده‏گر اخذ کرده است.
اینک بپردازیم بدین سؤال مهم‏تر که آیا براستی، داده‏های علوم اجتماعی «مستقل از مشاهده‏گر خاصی هستند»؟ هایک معتقد است که موضوع مورد تفحص عالمان اجتماع توسط «تمایلات و تخیلات‏» ایشان تعیین نمی‏گردد، بلکه به صورت «یکسانی‏» به مشاهده افراد مختلف درمی‏آید. ما در اینجا عجالتا بر سر «تمایلات و تخیلات‏» و نحوه حضور و نفوذ و دخول آنها و عوامل دیگر توجیه کننده آنها در دستگاههای دسته‏بندی مناقشه نمی‏کنیم و آن را در ضمن و ذیل تحلیل و ارزیابی معنای دومی که هایک برای واقعیات و داده‏های علوم اجتماعی منظور می‏کند مطرح خواهیم کرد. (۴۵) با این حال، اگر تعلقات و انتظارات و حاجات، و گمانه‏ها و اهداف و ارزشهای مورد توجه و تعلق عالمان را در هرگونه مشاهده‏ای، اعم از پدیدارهای فیزیکی یا اجتماعی، مؤثر و نافذ و حاضر بدانیم، در این صورت، آیا نمی‏توان برخلاف نظر هایک قائل شد که از قضا، موضوعات و پدیدارهای مورد تفحص عالمان توسط علایق و انتظارات ایشان تقویم و تکوین می‏یابند؟ این طور نیست که هر متفکر اجتماعی که جامعه انگلستان قرن نوزدهم را مورد مشاهده قرار دهد، اولا واقعیتی مشاهده کند به نام طبقه و ثانیا این صواقعیتش طبقه، مشخصا معنا و مفهومی در حوزه اقتصاد پیدا کند و ثالثا، این صواقعیتش طبقه و معیار اطلاق و به‏کارگیری آن، به مالکیت ابزار تولید یا عدم آن ارجاع شود. این صواقعیتش بسیار پیچیده و تنیده در ساختار یک نظریه ویژه را، تنها عده خاصی از عالمان اجتماع، و تحقیقا به علت تعلقات و ارزشها و بینشهای خاصی که دارند صمشاهدهش می‏کنند و دیگر عالمان که در این مجموعه و خاستگاه واقعیت‏ساز (!) با آنها شریک نیستند این صواقعیت را یا اصلا مشاهده نمی‏کنند و یا اگر مشاهده کنند اینصواقعیتش از نظر آنان از پاره‏ای جنبه‏ها و خصوصیات تقویمی و تکوینی و نظری مهم دیگر با صواقعیتش گروه

ص۳۰۹)
اول عالمان بسیار متفاوت خواهد بود. بنابراین، «صورت یکسانی‏» که مورد نظر هایک است اساسا و قاعدتا و همواره و به طور جهانشمول وجود ندارد. تنها در صورتی مشاهدات به طور یکسانی انجام خواهد گرفت که مشاهده‏گران به علت‏یکسانی در خاستگاه بنیادی ارزشی و بینشی خاصی، دستگاه دسته‏بندی و طبقه‏بندی واحدی را اختیار کرده باشند. از این رو، با این نظر هایک ابدا موافق نیستم و آن را قابل دفاع نمی‏دانم که: «به یک معنا»، واقعیات علوم اجتماعی به همان میزان انفسی نیستند که واقعیات علوم طبیعی؛ زیرا آنها مستقل از مشاهده‏گر خاصی هستند. برخلاف هایک، معتقدم که موضوعات تحقیق عالمان اجتماعی یا واقعیات و پدیدارهای اجتماعی توسط چارچوب ارزشی و بینشی ایشان تعیین می‏شود و به همین دلیل، این موضوعات ابدا به «صورت یکسانی‏» به مشاهده افراد مختلف درنمی‏آید؛ چارچوبی که نه استمرار و دوام همیشگی دارد و نه جامعیت و شمول همگانی و عمومی؛ نه در طول تاریخ تتبعات و تحقیقات اجتماعی و نه در عرض اجتماع عالمان اجتماعی. اضافه کنم که به نظر می‏رسد، این طرز نگرش خطاآمیز به نظری باز می‏گردد که هایک در مورد عینی بودن واقعیات یا پدیدارهای فیزیکی دارد. و این نظر، به نوبه خود، متاثر از نظریه معروف بیطرفی زبان مشاهده و یا تمایز قاطعی است که هایک بین نظریه و واقعیت، پیش‏فرض کرده است. تز و تمایزی که از ممیزات و مشخصات بارز و اساسی نگرش پوزیتیویستی به معرفت است و فلاسفه علم و غیر علم در دهه پنجاه و شصت و هفتاد این قرن به طور مقنع و گسترده‏ای دفاع‏ناپذیری و عدم استحسان آن را آشکار کرده‏اند.
اما هایک معنای دومی، که از آن جهت عقاید را از واقعیات تفکیک می‏کنیم، برای واقعیات علوم اجتماعی قائل است:
«واقعیات یا داده‏های علوم اجتماعی صرفا عقیده هستند. عقاید مردمی که اعمالشان را مورد بررسی قرار می‏دهیم. این واقعیات از آن جهت که باورها و عقاید مردم خاصی است، متفاوت از واقعیات علوم فیزیکی‏اند؛ خواه این باورها و عقایدی که بدین تعبیر داده‏های ما هستند، صادق باشند یا کاذب. و به علاوه این که، ما نمی‏توانیم آنها را مستقیما در اذهان مردم مشاهده کنیم، بلکه می‏توانیم آن را از روی اعمال و اقوالشان تشخیص دهیم، صرفا بدین علت که ما خود ذهنی شبیه ذهن آنها داریم.»(۴۶)
اگرچه نقل قول فوق قدری طولانی است، به گمان ما حاوی روشن‏ترین بیان موضع هایک

ص۳۱۰)
است. این سخن علاوه بر آنچه تاکنون به تحلیل وانموده‏ایم، حاوی عنصر جدیدی است که طلب می‏کند به توضیح آن بپردازیم و آن تشخیص و فهم عقاید مردم به علت وجود تشابه ذهن آنها با ذهن عالم علوم اجتماعی است.
هایک استدلال می‏کند که این که ما رفتار دو چیز را شبیه یکدیگر می‏یابیم، بدین علت نیست که آنها رفتار مشابهی نسبت‏به چیزهای دیگر دارند، بلکه بدین علت است که آنها به نظر ما شبیه می‏آیند و بدین جهت است که ما انتظار داریم آنها به نظر دیگران هم شبیه بیایند. ما می‏دانیم که انسانها نسبت‏به محرکهای خارجی که مطابق تمام آزمونهای عینی، متفاوتند عکس‏العمل مشابهی نشان می‏دهند. به علاوه، می‏دانیم که آنها نسبت‏به محرکهایی که به لحاظ فیزیکی یکسان هستند، اگر جسم آنها را در شرایط مختلفی متاثر سازند، رفتار کاملا متفاوتی بروز می‏دهند. هایک سپس نتیجه می‏گیرد که «انسان در تصمیمات آگاهانه‏اش محرکهای خارجی را به نحوی دسته‏بندی می‏کند که ما صرفا به علت تجربه نفسانی خود از این نوع دسته‏بندی، از آن آگاهی می‏یابیم.» (۴۷) و برای این که تصور نشود که وی دعوی اثبات این حکم را دارد و یا مدعی بداهت آن و یا صدق آن، بدون کمترین شک و شبهه، است‏به صراحت و صداقت تمام می‏افزاید که:
«ما مسلم فرض می‏کنیم که انسانهای دیگر چیزهای گوناگون را همچون ما متشابه یا متفاوت قلمداد می‏کنند؛ اگرچه هیچ آزمون عینی، و هیچ معرفتی درباره نسبت این چیزها با چیزهای دیگر جهان خارج، این فرض را تصویب و توجیه نمی‏کند.» (۴۸)

+ قسمت دوم این مقاله


منتشر شده در: فصلنامه نقد و نظر، شماره 17، 1377-1378، صص 296 الی 329
 

ارسال نظر