www.SaeidZibakalam.ir
بسم الله الرحمن الرحیم

اگر بخواهیم به مهم ترین مسئله‏ای که موجب بالندگی فلسفه علم و معرفت شد، اشاره کنیم، شاید مسئله‏ای مهم‏تر از فروپاشی نگاه پوزیتیویستی به علم نباشد. سردمداران این مکتب، نه تنها به حقایق سرمدی و مطلق علمی اعتقاد داشتند، بلکه سعی می‏کردند که این خصلت «علمی بودن» را در مورد سایر شاخه‏های علوم بشری اعمال کنند و اگر چنین کاری ممکن نبود، صریحا اعلام می‏کردند که چون در آن شاخه‏ها یا شاخه، از یقین علمی خبری نیست، نمی‏توان به عنوان دانش و معرفت از آنها یاد کرد.




کتاب: معرفت شناسی اجتماعی (طرح و نقد مکتب ادینبورا)
مولف: استاد دکتر سعید زیبا کلام
ناشر: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها(سمت)، ۱۳۸۴٫

مقدمه

معمولا فلسفه علم در مقایسه با سایر معارف بشری، از علوم نو پایه به شمار می‏آید که عمری کمتر از یک قرن دارد، اما متفکرانی نیز بر این عقیده اند که از زمان اوج مکاتب فلسفی در یونان باستان، به خصوص با ارسطو، ما شاهد فلسفه علم و مباحث آن بوده ایم.

از زمان آشنایی ایرانیان با مکاتب علم شناسی نیز چیزی بیش از دو دهه نمی‏گذرد و با توجه به این مسئله ضرورت تالیف کتابهای مناسب در این زمینه آشکار است. «معرفت شناسی اجتماعی» عنوان کتابی است که توسط دکتر سعید زیبا کلام تالیف شده است. این اثر علاوه بر معرفی مکتبی نسبتا جدید و ناشناخته در معرفت شناسی، به تحلیل و نقّادی دقیق و موشکافانه مبانی و آرای بنیانگذاران آن مکتب پرداخته است. با هم مروری بسیار مجمل بر فصول این کتاب داریم.

اگر بخواهیم به مهم ترین مسئله‏ای که موجب بالندگی فلسفه علم و معرفت شد، اشاره کنیم، شاید مسئله‏ای مهم‏تر از فروپاشی نگاه پوزیتیویستی به علم نباشد. سردمداران این مکتب، نه تنها به حقایق سرمدی و مطلق علمی اعتقاد داشتند، بلکه سعی می‏کردند که این خصلت «علمی بودن» را در مورد سایر شاخه‏های علوم بشری اعمال کنند و اگر چنین کاری ممکن نبود، صریحا اعلام می‏کردند که چون در آن شاخه‏ها یا شاخه، از یقین علمی خبری نیست، نمی‏توان به عنوان دانش و معرفت از آنها یاد کرد.

اما پس از دوران اوج و عظمت این مکتب، یعنی سالهای ۱۹۲۲ تا ۱۹۳۴، و از زمان طرح انتقادهای اساسی بر اصول علم شناسی پوزیتیویستی و حتی نگاتیویستی، در طول دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۵۰ و اضمحلال آن رویکردها، تئوری‏های متعددی پیرامون تبیین و فهم معرفت، بویژه «معرفت علمی» ظهور کرد. این رویکردها تحلیل و بررسی دو مسئله تلاش می‏کنند: نخست تبیین چگونگی ارزیابی دعاوی معرفتی و سپس منزلت یا خصلت باور یا دعوی معرفتی پذیرفته شده.

در حوزه علم شناسی- فلسفه علم، جامعه شناسی علم و تاریخ علم یکی از فعال ترین مکاتب و مناظر نو ظهور و بالنده، «مکتب معرفت شناسی اجتمای ادینبورا» است که از اواخر دهه ۶۰ میلادی بسط و گسترش یافت. این مکتب با بهره گیری از آرای ویتگنشتاین و توماس کوهن، به بررسی و تحلیل نقادانه و نظریه پردازی در باب نقش شواهد تجربی و معقولیّت و منافع یا تعلقات اجتماعی در ارزیابی نظریه‏های علمی و غیر علمی پرداخت. هم‏چنین این مکتب تمام موازین و معیارهای ارزیابی معرفت را «نسبی و ابزاری» می‏داند و در نهایت رابطه‏ای میان اهداف و تعلقات اجتماعی سیاسی و دعاوی معرفتی و چگونگی‏ارزیابی آنها برقرار می‏سازد.

جامعه شناسی معرفت، به منزله حوزه‏ای مستقل و قدرتمند از دانش بشری، تا دهه هفتاد قرن ۲۰ میلادی موضوعیت چندانی نداشت. اما از اوایل این دهه، بسیاری از فلاسفه، به طور روز افزون به این حوزه پر تحول توجه کردند. معرفت شناسی اجتماعی به تعبیری عضوی از حوزه معرفت شناسی است؛ با این تفاوت که در حالی که معرفت شناسی عموما به نحو پیشینی و انتزاعی به موضوعاتی چون امکان معرفت و چگونگی حصول و موازین معرفت و توجیه پذیری دعاوی معرفتی می‏پردازد، معرفت شناسی اجتماعی در پی برقراری نوعی‏ربط و نسبت میان معرفت دعاوی معرفتی و جامعه است؛ به عبارتی در حالی که معرفت شناسی عموما ماجرایی ما تقدم و پیشین است، معرفت شناسی اجتماعی ماجرایی پسین است؛ یعنی معرفت شناسی نوعا از ابتدا تا انتهای نظریه پردازی‏اش هیچ کاری به چگونگی واقعیت ماجرای معرفت و دعاوی معرفتی در میان انسانها و جوامع ندارد؛ لیکن معرفت شناس اجتماعی دست کم در نقطه عزیمتش، اگر نه در سایر منازلش، چگونگی واقعیت ماجرای معرفت و دعاوی معرفتی انسانها را در درون جامعه و با توجه به جامعه زادگاه آن، مورد کاوش قرار می‏دهد.

کتاب معرفت شناسی اجتمای بر آن است تا از میان سه نوع رویکرد ممکن و متفاوت به مکتب ادینبورا، یعنی تاریخی، جامعه شناسی و فلسفی، با توجه به محدودیت های موجود، با رویکرد فلسفی به بررسی، نقد وتحلیل این مکتب بپردازد. در اینجا به نحو مختصر به مسایل و موضوعاتی که در هر فصل مورد بررسی قرار گرفته، اشاره می‏شود:

در فصل اول به کاوش در آرا و آثار بری بارنز Barry Barnes)) پرداخته می‏شود تا پیش فرضها و تعلقات اصلی و آغازین او استخراج و آشکار گردد. نقد او به تلقی مردم شناسان از معرفت علمی و معقولیت، رویکرد تبیینی نامتقارن، تلقّی و استعلایی جامعه شناسان معرفت از صدق در این فصل مورد بررسی قرار گرفته، سپس الگوی پیشنهادی بارنز درباره معرفت علمی ارائه می‏شود.

فصل دوم شامل بررسی آثار ابتدایی دیوید بلور David Bloor)) از نظریه پردازان شهیر این مکتب و نشان دادن برخی تعلقات مستور اوست. مهم ترین تعلق او طراحی یک نظام نظری صرفا جامعه شناختی بر اساس آرای لودویک ویتگنشتاین است.

در فصل سوم به بررسی مسئله تبین explanation)) پرداخته شده است؛ یعنی تحلیل اینکه چه علل و عوامل یا فرآیندهایی در صورت‏بندی و ارزیابی و أخذ و رفض دعاوی معرفتی دخیل و ذی اثر هستند، بدین منظور تاریخ‏نگاری درونی و بیرونی علم و معضل تمییز قلمروی هر یک از آنها تفصیلا بازسازی و تحلیل شده است. در این بخش ابتدا آرای رابرت مرگون، ایمره لاکاتوش، لری لاودن و تامس کوهن مورد بازسازی قرار گرفته ، سپس به ارزیابی آرای متحول مکتب ادینبورا پرداخته شده است.

فصل چهارم به بررسی و تفحص بنیادی‏تر در مسئله تبیین اختصاص دارد. در این فصل نقش فرض شده و مناقشه آمیز شواهد تجربی و معقولیت در ارزیابی نظریه مورد توجه است. در این فصل، سعی در بازسازی تاریخ تحول مواضع فلسفی مکتب ادینبورا، درباره شواهد تجربی و معقولیت در دو دوره انتقالی (از اواسط دهه هفتاد تا حدود سال ۱۹۸۰) و دوره استقرار (۱۹۸۰ به بعد) مطرح می‏شود و هدف اصلی مولف، نشان دادن خصلت تاریخی متحول این آرا است.

فصل پنجم نمایش تلاش متهورانه این مکتب در طرح یک نظریه معقولیت طبیعی است که به منظور توجیه و تحکیم بیشتر نسبی انگاری انجام گرفته است. هدف اصلی نظریه این است که تمام دعاوی‏معرفتی به لحاظ منزلت و معقولیتشان، معادل و هم سنگ اند.

فصل ششم بررسی و ادامه نظریه نسبی انگاری مکتب ادینبورا در سطح عمیق تر است که شامل انکار وجود سر پل مشترکی از مدرکات و مفهومات میان اقوام و قبایل بشری است. در برابر این نظریه، نظریات فلاسفه‏ای چون دانلد دیوید سون ، مارتین هولیس، نیوتن اسمیت، استیون لولکس، یان هکینگ و رابین هورتون وجود دارد. علاوه بر بررسی نظر و رأی این مکتب، برخی مواضع و استدلال‏های پیش قراول و معقول گرایان درباره سرپل مورد نقادی قرار گرفته است.

در فصل هفتم قسمت دیگری از آرا و استدلال‏های پیروان این مکتب، برای توجیه و تصویب نوعی نسبی انگاری و پذیرش تلقی ویژه‏ای از معقولیت معرفت علمی، مورد بررسی نقادانه قرار گرفته است. در این قسمت، مکتب ادینبورا نقش شواهد تجربی را در ارزیابی، رد و قبول متعاقب نظریه های علمی مورد بحث و احتجاج قرار می‏دهد.

در واپسین فصل، مؤلف قصد دارد تا از منظری بالاتر به جمع بندی مواضع این مکتب بپردازد و علی رغم آتش سنگین و حجیمی که به زعم خویش بر برخی مواضع مهم پیروان این مکتب ریخته است، زمینه‏ها و رخنه های عمده ای را بر احیا و ثمر بخشی آن، طرح و تمهید کند.

از آنجا که به جرأت می‏توان کتاب حاضر را از معدود کتب تالیفی دانست به معنای دقیق کلمه و از طرفی به لحاظ سبک و سیاق استدلالی و خاص کتاب، پرداختن به تمام موضوعات کتاب برای معرفی‏مباحث آن مقدور نیست و به فرصتی کافی نیاز دارد. لذا با گزارشی مختصر از فصل چهارم کتاب، در باب شواهد تجربی و معقولیت با توجه به آرای دوره انتقالی این مکتب، این گفتار را به پایان ببریم.

الف. نقش شواهد تجربی

بلور در کتاب «معرفت و تمثال اجتماعی» می‏نویسد: «مکتب ادینبورا بر عاملیت‏های علّی جهان، بدان‏گونه که در نتایج آزمایشی و تجارب حسی ظاهر می‏شوند، تاکید می‏کند». اما به طور دقیق تری موضع خود را در عبارت زیر خلاصه می‏کند: «تجربه می‏تواند ایجاد تغییر کند. اگر چه نمی‏تواند به طور منحصر به فردی تعیین کند که نظر یا عقیده جدید چه می‏تواند باشد.»

در ادامه بلور روشن می‏سازد که مقصود از حقیقت این است که عقیده، باور یا نظریه‏ای با واقعیت تناظر دارد و نشان دهد که اوضاع یا حالات اشیا در جهان چگونه است. نشانه حقیقت کار کردن نظریه است، یعنی توان پیش بینی کامیابانه اگر چه این تصویر تاکنون دارای سازگاری است، اما در ادامه بلور می‏افزاید: «تناظر نظریه با خودش است …. فرایند ارزیابی یک نظریه، فرآیندی درونی است». اما مقصود وی از درونی «جدایی از واقعیتی نیست، بلکه درونی یعنی تنها نام گذاری و برچسب نهادن بر اشیا است که نظریه را به واقعیت متصل می‏کند.

معیار برای هر ترجیحی از این دست مثلا یک مجموعه از نظریه ها به مجموعه دیگر این است که درباره آزمایشها و تجارب وسیعی که به طور نظری تفسیر شده‏اند، همسازی درونی وجود داشته باشد؛ یعنی‏تصمیم کاملا موجه ما به طرز تفکیک ناپذیری به تجارب وسیعی از واقعیت فیزیکی که بلور به درستی آن را «نظرا تفسیر شده» می‏داند، پیوند خورده است.

مقصود از انکار نقش هدایت گرانه واقعیت این است که واقعیت فیزیکی به طور واضح و مناقشه ناپذیری به ما نمی‏گوید، دقیقا چه باید کرد تا نظریه با آن تناظر بیابد. هر گونه نقش تصحیحی یا تعدیلی که بخواهیم به درون ده واقعیت فیزیکی نسبت دهیم، این درون ده همواره توسط کل نظری تحت آزمون تفسیر می‏شود. لذا بلور ضمن اینکه منکر است که واقعیت کارکرد هدایتگرانه مناقشه ناپذیر دارد، هم‏زمان بر «تجربه ما از جهان، نتایج آزمایشی ما و تعامل دستگاه حسی ما بر اشیای قابل دستکاری» تاکید می‏کند.

ب. نظریه معقولیت طبیعی

دیوید بلور درباره این نظریه می‏گوید: «این فکر به واقع منزلت یک فرضیه را دارد تا یک مشاهده … بیان می‏کند که مردم فی الواقع چگونه استدلال می‏کنند،نه اینکه مالا چگونه باید استدلال کنند». به علاوه فرضیه معقولیت طبیعی را می‏توان به طور تقریبی مفهومی روانشناختی توصیف کرد؛ البته بنا به قول بارنز ارائه تبیینی محصل از معقولیّت طبیعی، محتوم به ناکامی‏است.

آمیزش هنجارهای قراردادی معقولیّت و استدلال با فرآیندهای معقولیت و استدلال طبیعی اولا و پیچیدگی‏های حاصل از اعمال فراگیری و اثرات آنها ثانیاً، فرآیند تبیین معقولیت طبیعی را مشکل می‏سازد. علی‏رغم این مشکلات، بارنز برای اجتناب از اینها سعی دارد و می‏کوشد تا به این مسئله پاسخ دهد که آیا نظریه معقولیت طبیعی متساهل است یا نا متساهل.

نظریه متساهل در برابر نامتساهل به جای معرفی باوری به عنوان نامعقول، آن را صرفا تنوع فرهنگی دانسته و آن را به اندازه سایر باورها را معقول می‏داند. این نظریه چیست؟ مولفه های مقدّم این نظریه عبارت است از:

۱٫ نوع بشر اقتضائات طبیعی استقرائی دارد.

۲٫ مشاهدات برای این نوع استنباط، باید مصادیق یا نمونه‏هایی از چیزی هر چیزی محسوب شوند.

۳٫ معقولیت در زمینه ای از معرفت واصله کار می‏کند که اعمال خود معقولیت طبیعی، نمی‏تواند آن را تبیین کند.

پس از این بارنز به دنبال استلزامات نظریه است. تمام عقاید نهادینه شده از جمله علوم به یک میزان حاوی معقولیت طبیعی‏اند؛ لذا مسئله تبیین عقاید نامعقول منتفی می‏شود و تنوع در عقاید، صرفا تنوع فرهنگی می‏شود؛ یعنی هر باوری مادام که در حیطه آرای نهادینه شده هر فرهنگ خاص قرار گیرد، معقول محسوب می‏شود، ولی اگر باوری درچنین حیطه‏ای واقع نشد، لاجرم باید نامعقول شناخته شود و این یعنی بازگشت به منزل اول و توسل به تبیین نامتقارن. مسئله دیگر اینکه عقاید و توافقشان با آرای نهادینه شده و متداول چگونه باید ارزیابی شود؟ بارنز از ارائه چنین موازینی غفلت کرده و شاید به ضرورت آن متفطّن نبوده است.


منتشر شده در: دوهفته نامه پگاه حوزه، پنجم آذر 1384، شماره 172
 

ارسال نظر