www.SaeidZibakalam.ir
بسم الله الرحمن الرحیم

بایگانی موضوع "تاملات قرآنی"

ویتگنشتاین به درستى قائل است که «فیلسوف، انسانى است که باید امراض فکرى بسیارى را در خود معالجه کند قبل از اینکه بتواند به مفاهیم عرفى و مشترک برسد»(۱۹۸۰: ص۴۴) .و من مى گویم فیلسوف، انسانى است که باید امراض قلبى (نفسانى) بسیارى را درخود معالجه کند پیش از اینکه قیام به معالجت امراض فکرى اش ممکن شود.
به تعبیر دیگرى، شرط ثمربخشى معالجه امراض فکرى فیلسوفان، معالجه امراض قلبى ایشان است.

 

من مهم تر و بل ضرورى تر مى بینم که بگویم: انسان هایى هستند که بذر مى افشانند و انسان هایى هستند که درو مى کنند. به همین ترتیب، انسان هایى هستند که بار دیگران نیز مى کشند و انسان هایى هستند که بار خود بر دوش دیگران مى گذارند. علاوه بر این، انسان هایى هستند که بذر مى افشانند تا دیگران درو کنند و از دروکردن دیگران لذت مى برند و عشق مى کنند.

 

بیاییم پرسش کنیم چرا باید مصائب و گرفتارى ها یا رنج ها را بپذیریم چرا بدترین کارى که مى توانیم انجام دهیم شورش علیه آنهاست پاسخ تلخ و ناگوار این است که مگر «انسان آزاد»، چاره اى و «مفرّى» جز پذیرش تلخکامانه و زهرآگین آنها دارد بیاییم بسیار جدّى ومصمّم پاسخى متفاوت از آنچه در این سؤال آمده بدان بدهیم. به گمان من هیچ مقدار تیزبینى و عمیق اندیشى لازم نیست تا خیلى صریح و روشن دریابیم که: افسوس! «انسان آزاد» بواقع هیچ مفرّ و گریزى جز پذیرش دردناکانه، زبونانه، ذلیلانه و در عین حال پوچ و بى معنى مصائب و آلام را ندارد. بنابراین، ویتگنشتاین «حق» دارد چنان توصیه «زقّوم» و «زمهریرى» کند. و در عین حال، ما هم «حق» داریم بپرسیم یا اعتراض کنیم که: آخر چرا چرا باید آنها را بپذیریم نه!

 

از طرفى دیگر، اگر عمق را حمل بر قلب کنیم گام بزرگى بسوى حل معضلات بشر برداشته ایم، اما نه گامى که فى نفسه و بخودى خود کفایت کند. حاشا و کلا! با این گام بزرگ، معضلات و مسائل از سطح تعارضات، تزاحمات، و تداخلات تجربى عالم خارج – مسائلى که در سطح، محصول محدودیت منابع و امکانات است و در عمق، محصول و مولود وسعت، کثرت و بى کرانگى تعلقات و تمنیات و هوسات «انسان آزاد» است – محو و منتفى مى شود. اما این گام به تنهایى چاره ساز نیست زیرا…

 

ویتگنشتاین بصیرتمندانه توصیه مى کند: این نحوه اى است که فلاسفه باید یکدیگر را سلام و تحیت کنند: «عجله نکنید» (۱۹۸۰: ص۸۰). توصیه شایسته اى است. لیکن من بایسته و حیاتى مى دانم که بگویم: «هرگاه فلاسفه یکدیگر را مى بینند باید جویاى احوال قلب یکدیگر شده، رسماً و علناً از یکدیگر بپرسند: «تازه کهنه، از قلبت چه خبر »! واقعاً!

 

به همین ترتیب، باید قائل شد که آدم هایى که مدام سؤال مى کنند «چرا خداوند زمین و آسمان ها را آفرید » ، «چرا انسان را آفرید » ،«چرا بهشت و دوزخ آفرید » ،و «چرا حساب و کتاب و میزان و عقاب وضع کرد » از دیدن خویشتن خویش و سؤال از چگونگى وضع قلب خود و هواى غالب بر قلب خود باز مى مانند.

 
صفحه 3 از 3123