هرکس تلاش کند تا آراء معرفتشناسی اجتماعی مکتب ادینبورا را پیرامون معقولیت و شواهد تجربی به روشنی فهم کند، به سرعت متوجه خواهد شد که این امر چقدر دشوار و در مواقعی، نومید کننده و یأسآور است… یک علّت این امر خصلت تاریخا متحوّل و متغیّر آراء این مکتب است. علاوه بر ناهمسازیها یا مغالطاتی که در احتجاجات و نظریهپردازیهای هر فیلسوفی میتوان یافت، علّت دوّمی نیز وجود دارد که به همان اندازه مهم است و آن اینکه بعضی اوقات «بارنز» و «بلور» به صورت کاملاً مجاز و مقبولی مبادرت به بهرهبرداری از برخی معضلات و مسائل زحمتزا و تعبانگیز معرفتشناختی و روششناختی میان فلاسفه علم میکنند (مانند تعیّن ناقص تجربی) ولی در جریان این بهرهبرداری، چندگونه آموزه تعیّن ناقص مختلف ایجاد و ارائه میشود.






