من مى گویم فیلسوف، انسانى است که باید امراض قلبى (نفسانى) بسیارى را درخود معالجه کند پیش از اینکه قیام به معالجت امراض فکرى اش ممکن شود.
من مى گویم فیلسوف، انسانى است که باید امراض قلبى (نفسانى) بسیارى را درخود معالجه کند پیش از اینکه قیام به معالجت امراض فکرى اش ممکن شود.
من مهم تر و بل ضرورى تر مى بینم که بگویم: انسان هایى هستند که بذر مى افشانند و انسان هایى هستند که درو مى کنند. به همین ترتیب، انسان هایى هستند که بار دیگران نیز مى کشند و انسان هایى هستند که بار خود بر دوش دیگران مى گذارند. علاوه بر این، انسان هایى هستند که بذر مى افشانند تا دیگران درو کنند و از دروکردن دیگران لذت مى برند و عشق مى کنند.
بیاییم پرسش کنیم چرا باید مصائب و گرفتارى ها یا رنج ها را بپذیریم چرا بدترین کارى که مى توانیم انجام دهیم شورش علیه آنهاست پاسخ تلخ و ناگوار این است که مگر «انسان آزاد»، چاره اى و «مفرّى» جز پذیرش تلخکامانه و زهرآگین آنها دارد بیاییم بسیار جدّى ومصمّم پاسخى متفاوت از آنچه در این سؤال آمده بدان بدهیم. به گمان من هیچ مقدار تیزبینى و عمیق اندیشى لازم نیست تا خیلى صریح و روشن دریابیم که: افسوس! «انسان آزاد» بواقع هیچ مفرّ و گریزى جز پذیرش دردناکانه، زبونانه، ذلیلانه و در عین حال پوچ و بى معنى مصائب و آلام را ندارد. بنابراین، ویتگنشتاین «حق» دارد چنان توصیه «زقّوم» و «زمهریرى» کند. و در عین حال، ما هم «حق» داریم بپرسیم یا اعتراض کنیم که: آخر چرا چرا باید آنها را بپذیریم نه!
از طرفى دیگر، اگر عمق را حمل بر قلب کنیم گام بزرگى بسوى حل معضلات بشر برداشته ایم، اما نه گامى که فى نفسه و بخودى خود کفایت کند. حاشا و کلا! با این گام بزرگ، معضلات و مسائل از سطح تعارضات، تزاحمات، و تداخلات تجربى عالم خارج – مسائلى که در سطح، محصول محدودیت منابع و امکانات است و در عمق، محصول و مولود وسعت، کثرت و بى کرانگى تعلقات و تمنیات و هوسات «انسان آزاد» است – محو و منتفى مى شود. اما این گام به تنهایى چاره ساز نیست زیرا…
اینک این سؤال مطرح مى شود که چرا مفهوم روشنفکرى یا روشنفکرى دینى تن به هیچ قالبى نمى دهد و در مقابل تمام تلاش هاى وحدت بخش سرکشى و سرپیچى مى کند به تعبیرى مبسوط تر چرا نمى توان براى روشنفکرى یا روشنفکرى دینى چارچوب یا عرصه اى تعیین و تحدید کرد که مفهوم و مقبول همگان باشد و یا دست کم مفهوم و مقبول آنهایى باشد که خود را روشنفکر یا روشنفکر دینى مى دانند. پاسخ خیلى ساده، این است که …
ویتگنشتاین بصیرتمندانه توصیه مى کند: این نحوه اى است که فلاسفه باید یکدیگر را سلام و تحیت کنند: «عجله نکنید» (۱۹۸۰: ص۸۰). توصیه شایسته اى است. لیکن من بایسته و حیاتى مى دانم که بگویم: «هرگاه فلاسفه یکدیگر را مى بینند باید جویاى احوال قلب یکدیگر شده، رسماً و علناً از یکدیگر بپرسند: «تازه کهنه، از قلبت چه خبر »! واقعاً!
به همین ترتیب، باید قائل شد که آدم هایى که مدام سؤال مى کنند «چرا خداوند زمین و آسمان ها را آفرید » ، «چرا انسان را آفرید » ،«چرا بهشت و دوزخ آفرید » ،و «چرا حساب و کتاب و میزان و عقاب وضع کرد » از دیدن خویشتن خویش و سؤال از چگونگى وضع قلب خود و هواى غالب بر قلب خود باز مى مانند.
برای پاسخ به این سؤالات، که هر سه یک جوهره دارند، هشت محور در نظر گرفتهام و امیدوارم ابهامهای موجود در طرح این محورها با پرسش و پاسخ رفع شود. میخواهیم ببینیم چرا در ایران تولید معرفت به آن معنا نداشتهایم؟ این قصه، ماجرای ده سال، بیست سال و سی سال پیش نیست. قصه ابداً چیز جدیدی نیست که بگوییم در هفت هشت سال گذشته اتفاق افتاده یا ظرف بیست سال گذشته تولید معرفت عملاً منتفی و بسیار ضعیف شده است.